از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم با خود فکر کرد و فکر کرد اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم خداوند به او داد اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم خداوند به او داد اگر ..... اگر ....... واگر اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم خداوند گفت باز هم بخواه گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم گفت بخواه که دوست بداری بخواه که دیگران را کمک کنی بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران حقیقت این است
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد.
دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند.
شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم.
آهنگ زندگی غمگین شده ، لحظه ها همه نفسگیر شده
آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم.
چه دیر میگذرد این لحظه های سرد ، دیر میگذرد و اعماق دلم را میسوزاند.
حال و هوای این لحظه ها به رنگ غروب است ، آه که چقدر این دنیا سوت و کور است.
نمیخواهم بگویم که غمگینم ، نمیخواهم احساس کنم که نا امیدم ، من یک قلب شکسته در سینه دارم ، قلبی که مدتهاست گرفتار یک سکوت بی پایان است.
دلم میخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غریبی گلویم را گرفته است.
در حالی که بغض گلویم را میفشارد این چشمها نیز برای خود می بارد.
ببار ای چشمهای گریانم ، تا میتوانی اشک بریز و دلم را خالی کن.
ببار که بدجور دلم گرفته است.
ای غروب تلخ تو دیگر بی خیال من شو … نیا که دیگر طاقت غمهایت را ندارم.
چه سخت است این زندگی ، چه تلخ است این لحظه ها ، چه سرد است هوای قلبم…
لحظه ها چقدر دیر میگذرد اما عمرم مثل باد میگذرد.
کسی نیست اینجا ، من هستم و یک قلب تنها!
لابه لای این غمها ، نه شادی است نه لبخندی !
رنگ شادی را فراموش کرده ام ، دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام.
طلوع فردا نیز در دلم برای همیشه غروب کرده ، شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده !
من هستم و یک قلب تنها ، مثل همیشه نا امیدم از فردا.
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند
ولی مهربان باش
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش
نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش بهترین های خود رلا به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو
و مردم ................![]()
سياست
يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه:
پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟ پدرش فکري مي کنه و مي گه:
بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو
متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي
کنم. مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. کلفت مون
ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره.
تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش
کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي که
منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.
پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق
برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي گه خودش دست و
پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت
نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب
بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه
باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو مي ده. مي ره و
سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.
فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله
پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب
ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو
رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که
نسل آينده داره توي گه خودش دست و پا مي زنه
فلانی
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...
مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.
وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني
راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟
به همه عشق بورزید تا به شما عشق بورزند.
روزگاری یه جوان فقیری بود که برای گذروندن زندگیش و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.اوضاع کاسبیش زیاد جالب نبود یه روز متوجه شد که ته جیبش یه هزاری بیشتر نمونده درحالی که خیلی احساس گرسنگی میکرد راهی براش نمونده بود جز از کسی بخواد . بطور اتفاقی درب یه خونه ای رو زد و دختر جونی در رو باز کرد. پسر با دیدن چهره دختر دستپاچه شد و بجای غذا یه لیوان خواست . دختر متوجه گرسنگی جون شد و بجای آب یه لیوان شیر بهش داد .پسر با تمانینه لیوان رو اروم سر کشید و گفت چقدر باید بپردازم؟ دختر جواب داد چیزی نباید بپردازی مادر مون به ما یاد داده که خوبی ما به ازایی ندارد.پسر گفت از صمیم قلب از شما تشکر میکنم.
سالها بعد دختر شدید مریض شد دکتر های محلی نتونستند کاری براش بکنن و برای معالجش اونو به شهر فرستادند تا توی بیمارستان مجهز متخصصان اون معالجه کنن.
دکتر برای بررسی وضعیت بیمارش فرا خونده شد وقتی که فهمید بیمارش از کدوم شهر اومده برق عجیبی تو چشش درخشید بسرعت لباس پزشکیش رو پوشید و بطرف اطاق بیمار دوید .وارد اطاق شد و تو اولین نگاه اونو شناخت .از اون روز به بعد نسبت به دختر توجه خاصی داشت.عمل انجام شد و موفق شد که اونو علاج کنه . آخرین روز بستری شدن دختر بود .نامه هزینه عمل برای دکتر ارسال شد تا دکتر اونو تایید کنه.پاکت از اطاق دکتر به اطاق بیمار(دختر)فرستاده شد وقتی دختر دید که اون نامه براش میارن با خودش فکر کرد که تا اخر عمر باید به بیمارستان بدهکار باشه .دختر پاکت رو باز کرد و دید که مبلغی نوشته نشده وبجای مبلغ نوشته شده بود که هزینه شما با یه لیوان شیر حساب شده.
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم
که سالها به اجبار خواهیم خفت

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم
تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬
ستايش کردم گفتند خرافات است ٬
عاشق شدم گفتند دروغ است ٬
گريستم گفتند بهانه است ٬خنديدم گفتند ديوانه است ٬
......
دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !ای کسانی که خاکم میکنید مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند سیاه رویم،دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند چیزی با خود نبردم،روی سنگ قبرم چیزی حک نکنید تا همه بدانند گمنامم،بر یر مزارم تکه یخی بگذارید تا هر وقت آفتاب طلوع میکند بجای مادرم برایم گریه کند
کورش بزرگ
روزگاری جاده بودم/جاده ای غرق تردد/جاده ای کز رفت وآمد لحظه ای خالی نمیشد/من که خود خیل غریبان را به آبادی رساندم/حال دگر خودماندم و تنهای خود


کاش رفاقت آدمها مثل رفاقت چشم و دست بود وقتی دست زخم میشه چشم گریه میکنه وقتی چشم گریه میکنه دست اشکاشو پاک میکنه
کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت.کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت.کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی.داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
در این شهر صدای پای مردمانی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند مردمانی که صادقانه دروغ میگویند

کوه مثل سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد من که نه سنگ بودم نه کوه پس چرا تنها شدم


